- نویسنده:فیروزه
- تاریخ:پنجشنبه هجدهم آبان 1391
- عنوان موضوع:
يه پستهههههههههههههه جديييييييييييييد
اين دفعه يه دل نوشته جديد از خودم درمورد شهداي گمنام براتون گذاشتم...
آخه ميدونييييييييييييييييييييد چيه همين نيم ساعت پيش از جنوب كشور و منطقه هاي جنگي (شلمچه و فتح المبين و...) برگشتممممممممممممم...
دلم نيومد مطلبمو تو وب ثبت نكنممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وااااااااااااااااااااااااااااااي جاتون خالييييييييييييييييييي چ صفايي داشت...
واقعا اونجا يه حالو هواي ديگه اي دارهههههههههه...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اميدوارم قسمت همتووووووووووووووون بشه بريد ببنيد اونجارووووووووووو.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم :
از خانه حركت ميكند...دستانش را تكان مي دهد...دارد وداع ميكند...از دستانش بوي عشق مي تراود...
مست مست مي شوم...دلگير است نگاهايم...بغض دارد خفه ام مي كند...صدايم سكوت كرده است...
دور مي شود...دوره ، دور!!! من مي مانمو انتظار...انتظار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رفت...به همين آساني ، به همين راحتي!!!!!!!!!
من ماندمو كولباري از درد كه سنگيني مي كند در گلويم در صدايم...
آري رفت...
رفت براي هميشه ، رفت تا ابدي شود...
رفت و ديگر خبري از بازگشتش نشد...
رفت و عطر تنش را در خانه برجاي گذاشت...
آري...
به خاكها پيوست...و قلبم را نيز به همراه خود در گورستان عشق دفن نمود...
حالا تمام دنيايم شده است ، عكسي كه به ديوار است...
عكسي از او با تفنگش...
كه چه زيبا قاب شده بر ديوار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يه آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ديگهههههههههههههههه :
بوي عشق مي دهد دستاني كه لحظه به لحظه گرفتار ضريح يار است...
بايد بوسيد آن دستان را كه زيباتر از بهار است...
چه اسير شده ام بر اين دستان كه باران رحمت ازشان مي بارد...
ساده گمنام شدند دستاني كه جنسشان از طلا است...!!!!!!!!!!!!!!!
التماس دعاااااااااااااااااااااااااااا دوستان خوبم!




























































